باران عشق
وبلاگی برای دلهای خسته وتنها
|
گندم
ز خاک من اگر گندم بر آید
حمید | در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت
15:56 |
پيوند
| هجران
سال نو شد ... بهار آمد و گلهای بهاری روییدند .به من گفته بودی که همراه گلهای بهاری خواهی آمد روزهاست که بر بالای تپه ای رو به دشت اقاقیها آمدنت را انتظار می کشم ..... شاید از آن روزی که متولد شدم سرنوشتم به تو پیوند خورده بود... اکنون بهار است فصل آمدن من و زمستان آمدن تو . تو آغازی قبل از آغاز من و من بعد از پایان تو و من و تو بهم گره خورده ایم بدون زمستان بهاری نیست ... و من انتظار نگاهت را می کشم سالهاست می خواهم به کهکشان چشمانت سفر کنم اما می ترسم در سیاهچاله چشمانت گم شوم می دانم که من و تمام آرزوهایم را می بلعد . می خواهم گم شوم .. کاش این بهار آخرین بهار تنهایی من باشد می دانم که انتظار بیهوده است و من همچنان به انتظار ... احساسم به من می گوید که انتظار به سر خواهد رسید . از این بهار تا بهاری دیگر شاید بهاری سبزتر باشد اگر ما بخواهیم... دیروز دو پرنده مهاجر را دیدم که روی دیواری بالهای خسته هم را نوازش می دادند تا شاید آرام گیرند . و من نمی توانم از هجر تو پرنده مهاجر باشم بالهایم دیگر قدرت پرواز ندارند .. باز هم می مانم به انتظار
حمید | در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت
15:39 |
پيوند
| من دلداده,تو تنها
من دلداده,تو تنها . من غمگین, تو غمخوار. من آشنا , تو وجود . من پر از اعتراض , تو پر از صبر.من پر از نیاز, تو پر از وجود .... اینها آرزوی من است اینها تنها نیاز من است سالها از دست این زمانه و آدمهایش خشمگینم . خشمگین از این آدهایی که برای آرامش دل خود قلبهای دیگران را به تاراج می برند و دنیا پر شده از بیدلان.... و من در گوشه ای پنهان و نگران از تاراجگران به هر عابری می رسم که دست یاری بسویم دراز می کند فرار می کنم میترسم این دست برای یاری من نباشد شاید دستس باشد برای تاراج ... و تو نیز می ترسی از دنیا و آدمهایش . پس چرا از من نمیترسی ؟ چرا به چشمهایم نگاه میکنی و باز بسویم می آیی .. مگر من تو را از خودم نراندم ؟ مگر من به تو ژرخاش نکردم ؟ پس چرا عاشقانه نگاه میکنی ؟ این نگاه مرا می سوزاند ؟ مگر قلب تو را ندزدیدند؟ می دانی چیست ؟ سالهاست که می دانمت . سالهاست که می خواهمت سالهاست که دلتنگت هستم ... ولی ..... مهربانم نامه ای برایت نوشتم از خون دلم ... نوشتم مدتهاست که گلهای بهاری روئیده اند و بر تپه ای مشرف به غروب انتظارت را می کشم و تو نیامدی ... باز منتظر می مانم تا بهاری بعد تا شاید با گلهای بهاری باز آیی ... ولی این نامه هرگز به دستت نرید و من در غریبانه های خود پنهانش کردم .... و چه صبری داری تو و همین است راز دوست داشتن من که اگر فریاد بکشم مرا می بوسی . اگر گریه کنم نوازش می کنی ... می پرسم جرا اینگونه ای با من ؟ تو می گویی به خاطر چشمانت ... و من هنوز ندانستم راز چشمانم را .. چیست که تو را اینگونه استوتر نگه داشته ... نکند از قلبم می دانی یا از احساسم ... تو را به هرکه می پرستی به کسی نگو می ترسم مرا از تو جدا کنند ... این مردم نمی دانند تو را دوست دارم که اگر بدانند مرا بی دل می کنند ...
حمید | در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت
13:11 |
پيوند
| تنها میان آدمها
تنها میان آدمها تنها میان کوچه های بی روح تنها میان درختان بی روح تنها میان این زمستان سرد می گردم به دنبال آن کسی که دور از آدمها باشد دنبال آنکه بودها و نبودها هستها و نیستها و رنجها و سختیها او را از من دور نسازد .... بدم می آید از آدمهای بی وفا از این آدهای دورو .... چرا آدمها اینگونه هستند؟ مگر آنها احساس ندارند ؟ مگر آنها دنبال گمشده نیستند ؟ مگر آنها عاشق نمی شوند؟ مگر از وفاداری چیزی نمی دانند ؟ مگر آدمها چند بار عاشق می شوند؟ آری آدمها عاشق نمی شوند....بدم می آید از آدمها ...بدم می آید ...آدمها بی وفا هستند .وقتی که فکر می کنی عاشقت هستند وقتی که با تمام وجود احساس می کنی که دیگر تنها نیستی ناگهان تو را تنها می گذارند به تو میگویند که تو تنها ایده آل آنهایی ولی تو را کنار می گذارند تنها به دلیل یک فال یا یک استخاره ... چه خنده دار چه پست و چه دور از خدا ....مگر عشق من مگر آینده من در فال یا در استخاره آمده ؟ ای ننگ بر شما آدمها که ننگی بر عشق نهادید که پاک نخواهد شد مگر با خون عاشق و افسوس که خونی در رگهای شما بی دلان نیست ... می روم دیگر از شهر شما آدمها می روم شاید در انتهای جاده به شهر اندوه یا شاید به شهر دل شکستگان برسم شاید هم در راه همسفری لایق این راه یافتم .... دیگر نمیخواهم شما آدمها را ببینم که نامحربانی شما بر حانم آتش زد ...
حمید | در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت
9:28 |
پيوند
| گل پونه ها
گل پونه های وحشی دشت امیدم
حمید | در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت
11:59 |
پيوند
| تنهاترین تنها
گفتم کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم گفتی شریکم می شوی آنگاه زندگی را دزدیدیم ولی دیگران فهمیدند و ما فرار کردیم تو ترسیده بودی و گفتی دیگر با من نمیمانی چون از خطر می ترسی تو مرا تنها گذاشتی و رفتی تا مجازات نشوی اما مرا تنها دستگیر کردتد و تنهای تنها به دوردستها تبعید کردند .. و اکنون مدتهاست که سرگردانم در این دیار غربت ...راهی را آغار کرده ام بی همسفر و تنها یادگار تو زخمی است بر پیکر خسته من مدتهاست سرگردانم فصلها می گذرند و هر فصلی یادگاری بر روح من می گذارد. جاده ها را پشت سر میگذارم و اکنون که پاییز است باران برگها بر سرم میبارد گویی که برای عروسی پاییز جشن گرفته اند برگهای خشک زیر پای من آهنگی را می نوازند که برای من زیبا نیست ،این موسیقی وقتی برای من زیباست که با یک همسفر نواخته شود و ای کاش برگها صدا نداشتند... هوا سرد است و دستانم تنها کاش گرمی دستانی باوفا را حس می کردم ...تا چشم کار می کند راهی است بی انتها و خلوت می روم با هم میروم شاید در این راه آواره ای در راه مانده به مانند خودم پیدا شود.
حمید | در شنبه ششم آبان 1385 ساعت
10:13 |
پيوند
| کوچه
حمید | در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت
10:45 |
پيوند
| گل گلدون من
گل گلدون من شکسته در باد گوشهء آسمون پر رنگين کمون گل گلدون من آسمون آبي مي شه
حمید | در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت
7:57 |
پيوند
| محروم
محروم کیست ؟ محرومیت چیست ؟ جرا من یا تو محرومیم از چیزهایی که حق ماست و شاید هم قسمت ما؟ من که می گویم خود باعث محرومیتها می شویم . سالها محروم ماندم و ماندی از یک لبخند عاشقانه ! سالها محروم ماندی و ماندم از گرمی دستهایی که تو را بسوی خود می خواند . و اینها همه تقضیر کیست ؟ سالها خودم و خودت از عشقهای دروغی برای خود و دلخوشی خود بندی ساختیم که پای ما و پر پرواز ما را بسته بود . و حالا که اسیریم بخ بند خود دست تجاوزگر هر نابکاری به ما می رسد تا بالهای ما را زخمی کنند و شاید هم بتوانند دل ما را شکار خود کنند. اما تو خود نخواستی و اما من خود نخواستم ، نخواستیم که دل از غیر و دیگران و خودخواهیهای خود بشوییم و دل در گرو عشق هم نهیم. این دنیای فریبکار با این همه زیبایی چشم تو را به عشق واقعی کور کرده . عشق واقعی در مقام و سواد و پول نیست بلکه در یک وجب خاک و یک لقمه نان و دو دل عاشق و شیداست. عشقت را به دیگرا نده که تنها من لیاقت آن را دارم . عشقی که میان چند چیز قسمت شود حکایت رودی بزرگ را دارد که به چند جوب کوچک تقسیم شود و دیگر رود خروشان نیست. خود باید از محرومیتها جدا شویم و ختی با کوچکترین روزنه ای حتی برای یک نگاه دل خوش کنیم.
حمید | در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت
8:1 |
پيوند
| عاشق همیشه تنهاست
و سالهاست که انتظار می کشم. در حسرت یک دیدیار و یک ندای عاشقانه می سوزم بی آنکه کلامی بگویم . مردمان به غربتم می خندند و به دیوانگیم نیشخند می زنند. به آنها خرده نمی گیرم و نفرینشان نمی کنم . چون آنها نمی دانند معنی عشق و انتظار را ...سالهاست که روح خود را به زنجیر کشیده ام به جرم عاشقی و او را به سیاه چال درونم تبعید کرده ام تا این روح تغیانگر دل به دیگری نبندد. سالهاست در این روسپیخانه دنیا که وفا در آن نیست وفادار ماندم به هیچ ... نمی دانم چرا کسی درک نمی کند سالها انتظار وبعد به تو بگویند ناامید نشو ! امید ؟ کدام امید ؟ امیدی که در پس آن تحقیرها و انتظارهای دوباره باشد . بی آنکه بدانی عاقبت کارت چه می شود. فرهاد اگر کوه را کند می دانست که شیرین در انتظار اوست ... مجنون اگر آواره بیابان شد می دانست که لیلی دیوانه اوست ....و اما تو ای خوب من ! رسم عاشقی گم شدن در معشوق است ،دیوانگی است ،خود را ندیدن است . عاشقی این نیست که انسان در خودخواهی خود غرق شود بی آنکه درد کشیدن معشوق را ببیند. نمیدانم چرا دنیا اینگونه شده است .چرا وقتی به کسی می گویی دوستت دارم از تو دورتر می شود؟چرا وقتی به کسی می گویی دوستت دارم حتی اگر او نیز این حرف را در دل داشته باشد آن را پنهان می کند ؟ ای کاش آتشی تمام احساسات این مردم دغل را می سوزاند و از خاکستر آن احساس تازه ای متولد می شد ای کاش این مردم به درد من دچار می شدند تا شاید ،شاید .....نه هیچ فایده ای ندارد سرشت انسان قابل تغییر نیست
حمید | در شنبه دهم تیر 1385 ساعت
8:58 |
پيوند
| |
:: مديريت وبلاگ ::
خانه
:: طراح
قالب ::
:: لينک به وبلاگ
::
![]()
:: موضوعات وبلاگ ::
:: دوستان من ::
:: خبرنامه وبلاگ ::
:: من در ياهو ::
:: آرشيو ::
|