تبليغاتX
باران عشق

باران عشق
وبلاگی برای دلهای خسته وتنها


گندم

 

ز خاک من

ز خاک من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانوا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
میا بی دف بگور من زیارت
که در بزم خدا غمگین نشاید
زاز آن گر نان پزی مستی فزاید
خاک من اگر گندم بر آید
بدری زان کفن بر سینه بندی
خراباتی ز جانت در گشاید
مرا حق از می عشق آفریدست
همان عشقم اگر مرگم بساید
منم مستی و اصل من می عشق
بگو از می بجز مستی چه آید

 

حمید | در یکشنبه بیستم خرداد 1386 ساعت 15:56 | پيوند |

هجران

 

هجران

 سال نو شد ... بهار آمد و گلهای بهاری روییدند .به من گفته بودی که همراه گلهای بهاری خواهی آمد روزهاست که بر بالای تپه ای رو به دشت اقاقیها آمدنت را انتظار می کشم ..... شاید از آن روزی که متولد شدم سرنوشتم به تو پیوند خورده بود... اکنون بهار است فصل آمدن من و زمستان آمدن تو . تو آغازی قبل از آغاز من و من بعد از پایان تو و من و تو بهم گره خورده ایم بدون زمستان بهاری نیست ... و من انتظار نگاهت را می کشم سالهاست می خواهم به کهکشان چشمانت سفر کنم اما می ترسم در سیاهچاله چشمانت گم شوم می دانم که من و تمام آرزوهایم را می بلعد . می خواهم گم شوم .. کاش این بهار آخرین بهار تنهایی من باشد می دانم که انتظار بیهوده است و من همچنان به انتظار ... احساسم به من می گوید که انتظار به سر خواهد رسید . از این بهار تا بهاری دیگر شاید بهاری سبزتر باشد اگر ما بخواهیم... دیروز دو پرنده مهاجر را دیدم که روی دیواری بالهای خسته هم را نوازش می دادند تا شاید آرام گیرند . و من نمی توانم از هجر تو پرنده مهاجر باشم بالهایم دیگر قدرت پرواز ندارند .. باز هم می مانم به انتظار

حمید | در چهارشنبه هشتم فروردین 1386 ساعت 15:39 | پيوند |

من دلداده,تو تنها

من دلداده تو تنها

من دلداده,تو تنها . من غمگین, تو غمخوار. من آشنا , تو وجود . من پر از اعتراض , تو پر از صبر.من پر از نیاز, تو پر از وجود .... اینها آرزوی من است اینها تنها نیاز من است سالها از دست این زمانه و آدمهایش خشمگینم . خشمگین از این آدهایی که برای آرامش دل خود قلبهای دیگران را به تاراج می برند و دنیا پر شده از بیدلان.... و من در گوشه ای پنهان و نگران از تاراجگران به هر عابری می رسم که دست یاری بسویم دراز می کند فرار می کنم میترسم این دست برای یاری من نباشد شاید دستس باشد برای تاراج ... و تو نیز می ترسی از دنیا و آدمهایش . پس چرا از من نمیترسی ؟ چرا به چشمهایم نگاه میکنی و باز بسویم می آیی .. مگر من تو را از خودم نراندم ؟ مگر من به تو ژرخاش نکردم ؟ پس چرا عاشقانه نگاه میکنی ؟ این نگاه مرا می سوزاند ؟ مگر قلب تو را ندزدیدند؟ می دانی چیست ؟ سالهاست که می دانمت . سالهاست که می خواهمت  سالهاست که دلتنگت هستم ... ولی .....

مهربانم نامه ای برایت نوشتم از خون دلم ... نوشتم مدتهاست که گلهای بهاری روئیده اند و بر تپه ای مشرف به غروب انتظارت را می کشم و تو نیامدی ... باز منتظر می مانم تا بهاری بعد تا شاید با گلهای بهاری باز آیی ...

ولی این نامه هرگز به دستت نرید و من در غریبانه های خود پنهانش کردم .... و چه صبری داری تو و همین است راز دوست داشتن من که اگر فریاد بکشم مرا می بوسی . اگر گریه کنم نوازش می کنی ... می پرسم جرا اینگونه ای با من ؟ تو می گویی به خاطر چشمانت ... و من هنوز ندانستم راز چشمانم را  .. چیست که تو را اینگونه استوتر نگه داشته ... نکند از قلبم می دانی یا از احساسم ... تو را به هرکه می پرستی به کسی نگو می ترسم مرا از تو جدا کنند ... این مردم نمی دانند تو را دوست دارم که اگر بدانند مرا بی دل می کنند ...

حمید | در چهارشنبه یازدهم بهمن 1385 ساعت 13:11 | پيوند |

تنها میان آدمها

تنها

تنها میان آدمها تنها میان کوچه های بی روح تنها میان درختان بی روح تنها میان این زمستان سرد می گردم به دنبال آن کسی که دور از آدمها باشد دنبال آنکه بودها و نبودها هستها و نیستها و رنجها و سختیها او را از من دور نسازد .... بدم می آید از آدمهای بی وفا از این آدهای دورو .... چرا آدمها اینگونه هستند؟ مگر آنها احساس ندارند ؟ مگر آنها دنبال گمشده نیستند ؟ مگر آنها عاشق نمی شوند؟ مگر از وفاداری چیزی نمی دانند ؟ مگر آدمها چند بار عاشق می شوند؟

آری آدمها عاشق نمی شوند....بدم می آید از آدمها ...بدم می آید ...آدمها بی وفا هستند .وقتی که فکر می کنی عاشقت هستند وقتی که با تمام وجود احساس می کنی که دیگر تنها نیستی ناگهان تو را تنها می گذارند به تو میگویند که تو تنها ایده آل آنهایی ولی تو را کنار می گذارند تنها به دلیل یک فال یا یک استخاره ... چه خنده دار چه پست و چه دور از خدا ....مگر عشق من مگر آینده من در فال یا در استخاره آمده ؟ ای ننگ بر شما آدمها که ننگی بر عشق نهادید که پاک نخواهد شد مگر با خون عاشق و افسوس که خونی در رگهای شما بی دلان نیست ...

می روم دیگر از شهر شما آدمها می روم شاید در انتهای جاده به شهر اندوه یا شاید به شهر دل شکستگان برسم شاید هم در راه همسفری لایق این راه یافتم .... دیگر نمیخواهم شما آدمها را ببینم که نامحربانی شما بر حانم آتش زد ...

حمید | در چهارشنبه ششم دی 1385 ساعت 9:28 | پيوند |

گل پونه ها

من مانده ام تنها

گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها

گل پونه ها نا مهربانی آتشم زد آتشم زد
گل پونه ها بی همزبانی آتشم زد
می خواهم اکنون تا سحر گاهان بنالم
افسرده ام دیوانه ام آزرده جانم

گل پونه های وحشی دشت امیدم
وقت سحر شد
خاموشی شب رفت فردایی دگر شد
من مانده ام تنهای تنها
من مانده ام تنها میان سیل غمها

من مانده ام تنها میان سیل غمها

حمید | در شنبه یازدهم آذر 1385 ساعت 11:59 | پيوند |

تنهاترین تنها

تنهاترین تنها

گفتم کسی نیست بیا زندگی را بدزدیم گفتی شریکم می شوی آنگاه زندگی را دزدیدیم ولی دیگران فهمیدند و ما فرار کردیم تو ترسیده بودی و گفتی دیگر با من نمیمانی چون از خطر می ترسی تو مرا تنها گذاشتی و رفتی تا مجازات نشوی اما مرا تنها دستگیر کردتد و تنهای تنها به دوردستها تبعید کردند .. و اکنون مدتهاست که سرگردانم در این دیار غربت ...راهی را آغار کرده ام بی همسفر و تنها یادگار تو زخمی است بر پیکر خسته من مدتهاست سرگردانم فصلها می گذرند و هر فصلی یادگاری بر روح من می گذارد. جاده ها را پشت سر میگذارم و اکنون که پاییز است باران برگها بر سرم میبارد گویی که برای عروسی پاییز جشن گرفته اند برگهای خشک زیر پای من آهنگی را می نوازند که برای من زیبا نیست ،این موسیقی وقتی برای من زیباست که با یک همسفر نواخته شود و ای کاش برگها صدا نداشتند... هوا سرد است و دستانم تنها کاش گرمی دستانی باوفا را حس می کردم ...تا چشم کار می کند راهی است بی انتها و خلوت می روم با هم میروم شاید در این راه آواره ای در راه مانده به مانند خودم پیدا شود.

 

حمید | در شنبه ششم آبان 1385 ساعت 10:13 | پيوند |

کوچه

بی تو مهتاب شبی


بی تو مهتاب شبی باز آن کوچه گذشتم
همه تن چشم شدم،خیره به دنبال تو گشتم
شوق دیدار تو لبریز شد از جام وجودم
شدم آن عاشق دیوانه که بودم...........


یادم آید که شبی با هم از آن کوچه گذشتیم
پرگشودیم و در آن خلوت دلخواسته گشتیم
ساعتی بر لب آن جوی نشستیم

تو همه راز جهان ریخته در چشم سیاهت
من هم محوی تماشای نگاهت

آسمان صاف، شب آرام
بخت خندان وزمان رام
خوشه ماه فروریخته در آب
شاخه ها دست بر آورده بر مهتاب
شب و صحرا و گل و سنگ
همه دل داده به آواز شباهنگ

یادم آید، تو به من گفتی :
" از این عشق حذر کن !
لحظه ای چند بر این آب نظر کن،
آب آئینه ی عشق گذران است
تو که امروز نگاهت به نگاهی نگران است .............. باش فردا که دلـــــــــت با دگران است!
تا فراموش کنی چندی از این شهر سفر کن."

با تو گفتم:"حذر از عشق ؟؟" ندانم،
سفر از پیش تو؟؟هرگز نتوانم، نتوانم!
روز اول که دل من به تمنای تو پر زد
چون کبوتر لب بام تو نشستم
تو به من سنگ زدی من نرمیدم،نگسستم ........))

باز گفتم که:"تو صیادی و من آهوی دشتم
تا به دام تو در افتم همه جا گشتم وگشتم
حذر از عشق ندانم، نتوانم
اشکی از شاخه فرو ریخت
مرغ شب ناله تلخی زد و بگریخت.......
اشک در چشم تو لرزید
ماه بر عشق تو خندید!

یادم آید که دگر از تو جوابی نشنیدم
پای در دامن اندوه کشیدم
نگسستم ، نرمیدم

رفت در ظلمت غم ،آن شب و شبهای دگر هم،
نگرفتی دگر از عاشق آزرده خبرهم.
نکنی دیگر از آن کوچـــــــــــــــــــــه گذر هم ..........

بی تو اما به چه حالی من از آن کوچــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــه گذشتم!

 

حمید | در شنبه چهاردهم مرداد 1385 ساعت 10:45 | پيوند |

گل گلدون من

 

گل گلدون من

گل گلدون من شکسته در باد
تو بيا تا دلم نکرده فرياد
گل شب بو ديگه شب بو نمي ده
کي گل شب بو رو از شاخه چيده

گوشهء آسمون پر رنگين کمون
من مثل تاريکي
تو مثل مهتاب
اگه باد از سر زلف تو نگذره
من مي رم گم مي شم تو جنگل خواب

گل گلدون من
ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو
رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه
دلم يه مرداب

آسمون آبي مي شه
اما گل خورشيد
رو شاخه هاي بيد دلش مي گيره
دره مهتابي مي شه
اما گل مهتاب
از برکه هاي خواب بالا نمي ره
تو که دست تکون مي دي
به ستاره جون مي دي
مي شکفه گل از گل باد
وقتي چشات هم ميان
دو ستاره کم ميان
مي سوزه شقايق از داغ
گل گلدون من
ماه ايوون من
از تو تنها شدم چو ماهي از آب
گل هر آرزو
رفته از رنگ و بو
من شدم رودخونه
دلم يه مرداب

 

حمید | در دوشنبه نهم مرداد 1385 ساعت 7:57 | پيوند |

محروم

محروم

محروم کیست ؟ محرومیت چیست ؟ جرا من یا تو محرومیم از چیزهایی که حق ماست و شاید هم قسمت ما؟ من که می گویم خود باعث محرومیتها می شویم .

سالها محروم ماندم و ماندی از یک لبخند عاشقانه ! سالها محروم ماندی و ماندم از گرمی دستهایی که تو را بسوی خود می خواند . و اینها همه تقضیر کیست ؟

سالها خودم و خودت از عشقهای دروغی برای خود و دلخوشی خود بندی ساختیم که پای ما و پر پرواز ما را بسته بود . و حالا که اسیریم بخ بند خود دست تجاوزگر هر نابکاری به ما می رسد تا بالهای ما را زخمی کنند و شاید هم بتوانند دل ما را شکار خود کنند.

اما تو خود نخواستی و اما من خود نخواستم ، نخواستیم که دل از غیر و دیگران و خودخواهیهای خود بشوییم و دل در گرو عشق هم نهیم. این دنیای فریبکار با این همه زیبایی چشم تو را به عشق واقعی کور کرده .

عشق واقعی در مقام و سواد و پول نیست بلکه در یک وجب خاک و یک لقمه نان و دو دل عاشق و شیداست.

عشقت را به دیگرا نده که تنها من لیاقت آن را دارم . عشقی که میان چند چیز قسمت شود حکایت رودی بزرگ را دارد که به چند جوب کوچک تقسیم شود و دیگر رود خروشان نیست.

خود باید از محرومیتها جدا شویم و ختی با کوچکترین روزنه ای حتی برای یک نگاه دل خوش کنیم.

 

حمید | در یکشنبه هجدهم تیر 1385 ساعت 8:1 | پيوند |

عاشق همیشه تنهاست

عاشق همیشه تنهاست

و سالهاست که انتظار می کشم. در حسرت یک دیدیار و یک ندای عاشقانه می سوزم بی آنکه کلامی بگویم . مردمان به غربتم می خندند و به دیوانگیم نیشخند می زنند. به آنها خرده نمی گیرم و نفرینشان نمی کنم . چون آنها نمی دانند معنی عشق و انتظار را ...سالهاست که روح خود را به زنجیر کشیده ام به جرم عاشقی و او را به سیاه چال درونم تبعید کرده ام تا این روح تغیانگر دل به دیگری نبندد. سالهاست در این روسپیخانه دنیا که وفا در آن نیست وفادار ماندم به هیچ ... نمی دانم چرا کسی درک نمی کند سالها انتظار وبعد به تو بگویند ناامید نشو ! امید ؟ کدام امید ؟ امیدی که در پس آن تحقیرها و انتظارهای دوباره باشد . بی آنکه بدانی عاقبت کارت چه می شود. فرهاد اگر کوه را کند می دانست که شیرین در انتظار اوست ... مجنون اگر آواره بیابان شد می دانست که لیلی دیوانه اوست ....و اما  تو ای خوب من ! رسم عاشقی گم شدن در معشوق است ،دیوانگی است ،خود را ندیدن است . عاشقی این نیست که انسان در خودخواهی خود غرق شود بی آنکه درد کشیدن معشوق را ببیند.

نمیدانم چرا دنیا اینگونه شده است .چرا وقتی به کسی می گویی دوستت دارم از تو دورتر می شود؟چرا وقتی به کسی می گویی دوستت دارم حتی اگر او نیز این حرف را در دل داشته باشد آن را پنهان می کند ؟

 ای کاش آتشی تمام احساسات این مردم دغل را می سوزاند و از خاکستر آن احساس تازه ای متولد می شد ای کاش این مردم به درد من دچار می شدند تا شاید ،شاید .....نه هیچ فایده ای ندارد سرشت انسان قابل تغییر نیست

حمید | در شنبه دهم تیر 1385 ساعت 8:58 | پيوند |

:: مديريت وبلاگ ::

خانه
وررود به مديريت
پست الكترونيك
 

:: طراح قالب ::
قالب‌هاي حرفه‌اي


:: آمار وبلاگ ::
تعداد بازديدها:
کاربران آنلاين :

:: لينک به وبلاگ ::



:: موضوعات وبلاگ ::

:: دوستان من ::



انتظار

مکتوب

پنجه بر مهتاب

شبهای تک ستاره

سوته دلان

بهشت 47

زلال باران

داره بارون میاد

دختر خورشید

کاغذ دیواری

سکوت

باران عشق *بهرام

زیرشلواری

ناشنیده ها

مسافر کوچولو

آخرین شبنم

کبوتر سفید عاشق

هفت رنگ عشق

بهار من

به قلبم گوش کن

کلبه عشق من

تنها دلخوشی سارا

شب نیلوفری

همراه من

لحظه های تنهایی

به سراغم اگر می آیید

عاشقانه ها

سکوت

:: خبرنامه وبلاگ ::





:: من در ياهو ::


:: آرشيو ::

خرداد 1386
فروردین 1386
بهمن 1385
دی 1385
آذر 1385
آبان 1385
مرداد 1385
تیر 1385
خرداد 1385
اردیبهشت 1385
فروردین 1385
اسفند 1384


:: موسيقي ::

  RSS